تبليغاتX
محمد رضا رفت
تلخ و شیرین
                                  

کسی می تواند در پای عشق بمیرد که پیش از این زندگی در پیش چشمهایش مرده باشد.

(شاندل)

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 آذر1384ساعت 21:24  توسط محمد رضا | 
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آذر1384ساعت 3:20  توسط محمد رضا | 

تو خیال کردی بری دلم برات تنگ میشه

 

نمیدونستی دلم به سختی سنگ میشه

 

---------------------------------------

 

گاهی وقتا این کلمه ی بی خیال هم دنیایی داره

 

و میتونه خیلی آدمو سبک کنه نظر شما چیه؟

+ نوشته شده در  شنبه 19 آذر1384ساعت 23:43  توسط محمد رضا | 
خیال کردم یه عمر، با من میمونه
گمون کردم، واست یه هم زبونم
نگفته بود پی، یه عشق دیگست
تا تحقیر بشمو، دل بسوزونه
نگفت به فکر فرصتی دوبارست
برای دل بریدن، فکر چارست
نگفت به فکر تحقیر نگامو
شکستن غروری پاره پارست
حالا به مرگ من راضی نمیشه
میخواد جون بکنم واسش همیشه
به اون ظالم بگید نفرین این دل
تا زنده ام به راه زندگیشه
درسته کلیا بی کس و کارن
ولی واسه خودم خدایی دارم
برای دیدن روز عذابت
دارم ثانه ها رو میشمارم

نه من عذابتو نمیخوام

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آذر1384ساعت 1:20  توسط محمد رضا | 

یک تجربه ی تلخ و ناگوار...
شما هم امتحان کنید...
دوستانی که میان تویه این وبلاگ و نظر میدن نمیدونم چرا همشون دوست دارن بمیرن...
من هیچ دلیل قانع کننده ای نمیتونم واسه ادامه ندادن زندگی پیدا کنم ...
زندگی زیباست ...
شاید بعضی هاتون خیلی تحت فشارات روحی و روانی هستید که از خدا طلب مرگ دارید ولی به خدا هیچ مشکلی اونقدر سخت نیست که بخواید اینقدر راحت از مرگ صحبت کنید...
به چند تا جمله ی زیر یکم عمیقا فکر کنید
- من دلسرد نمیشوم زیرا هر اشتباهی که میکنم مرا یک قدم به جلو می راند
- هیچ مشکلی برای همیشه باقی نمی ماند
- هیچ مشکلی تمام زندگی مرا تحت تاثیر قرار نمیدهد تا به آن حد که طلب مرگ کنم
- هیچ شخص یا هیچ مشکلی ارزش آن را ندارد که به خاطرش دست به خودکشی بزنم
واقعا یکم اگه به جمله های بالا عمیقا فکر کنید میبینید که واقعا درستند
من خودم یه بار مرگو تجربه کردم
حالا شما هم اگه دوست دارید تجربش کنید این متنو تا ته بخونید
یه روز گرم تابستونی با بروبچز هوس شمال زد به سرمون رفتیم شمال
همه کلی خوشحال بودیم
رسیدیم شمال جاتون خالی کلی حال کردیم
با بچه ها تصمیم گرفتیم بریم دریا شنا کنیم
رفتیم دریا بعد یه جا نزدیک ساحل چادر زدیم و اماده شدیم واسه شنا کردن
هوا یه خورده ابری بود و باد میزد و دریا هم یکم موج داشت ولی اونقدر خطرناک نبود که مارو از شنا کردن منصرف کنه
تا خواستیم بریم شنا کنیم غریق نجات اونجا گفت : هوا داره قاراشمیش میشه رفتید شنا سریع برگردید
ما هم گفتیم باشه...
چشتون روز بد نبینه ...
رفتیم تویه آب شروع کردیم به آب بازیو سر اینو اونو دادن زیر آب
ما 5 نفر بودیم که فقط من و مهدی شنا بلد بودیم
بقیه دوستامون چون شنا بلد نبودن نمیتونستن بیان تویه عمق
خلاصه نزدیک به یک ربع شنا کردیم و دیدیم هوا داره طوفانی میشه
غریق نجات اونجا داد میزد میگفت بیاید بیرون
علی و احمد و مجید رفتن بیرون
منو مهدی هنوز تویه آب بودیم و موج که میومد به قول خودمون موج سواری میکردیم
یه دفعه یه باد تند زد و یه موج تقریبا بلند داشت میومد طرفمون
به مهدی گفتم: مهدی عجب موجی داره میاد
گفت بیا بریم بیرون
گفتم بیا سوار این یکی بشیمو بریم
گفت : نه دیوونه این موج چون ازت دوره فکر میکنی کوچیکه هر چی میاد طرفت بزرگتر میشه خطرناکه جون مادرت بیا بریم بیرون
من بهش گفتم راستش هوس کردم سوار این یکی بشم
خلاصه بحث کل افتاد منم اومدم کم نیارم گفتم واستا عقب ببین
شنا کردم رفتم طرف موج
مهدی هی داد زد رضا برگرد
غریق نجاته هم داد میزد
موجه دیگه داشت میرسید بهم
مهدی راست میگفت خیلی بزرگ بود
وقتی به 10 متریم رسید من واقعا ترسیده بودم
خواستم فرار کنم ولی دیگه دیر شده بود
موجه اومد با من برخورد کرد
یه لحظه همه جا تاریک شد
تاریک تاریک
نفسمو تویه سینه هام حبس کرده بودم
فکر کردم که موجه بیاد رد شه من میام بالا
وقتی که موجه رد شد یه خورده خیالم راحت شد
ولی هی دستو پا میزدم بیام بالا ولی هر چی دستو پا میزدم دورو اطرافم بیشتر تارک میشد
ترسیدم
خیلی ترسیدم
فقط دستو پا میزدم
نفسم داشت تموم میشد
خیلی سخت بود
میترسیدم نفسمو خالی کنم
دستو پا زدم
ولی فایده ای نداشت که نداشت
زیر آب میگفتم
خدایا غلط کردم
خدایا کمکم کن
بدنم کم کم داشت درد میگرفت
ترسم دو برابر شده بود
تموم بدنم فریاد میزدن که نفس بکش
ولی میدونستم که نمیتونم نفس بکشم
درد بدنم داشت بیشترو بیشتر میشد
انگار یه چیزی داره از وجودم خارج میشه
یه چیزی همراه با درد داشت از وجودم خارچ میشد
دیگه کارم تموم بود
نفسمو خالی کردم
واسه چند ثانیه دیگه درد نداشتم
ولی دوباره اون درد عجیب اومد تویه وجودم
نفس کشیدم
بی اراده
آب وارد ریه هام شد
دردم بیشتر شد
وحشتناک بود
سرفه کردم
خودم متوجه میشدم که از دهنم خون میاد بیرون
میدونستم دارم میمیرم
ترس کل وجودمو گرفته بود
وجودمم داشت با درد خالی میشد
اینقدر اب وارد ریه هام شد که دیگه حتی اونو نمیتونستم خارج کنم
احساس کردم خیلی سنگین شدم
دردم بیشترو بیشتر میشد
خیلی دردم زیاد شد
فقط سیاهی میدیدم
تویه چشم پر از لجن شده بود
درد کشیدم
کشیدم
کشیدم
کشیدم
....
یه دفعه همه جا روشن شد
دیگه درد نداشتم
فکر کردم نجات پیدا کردم
بچه هارو میمیدم کنار ساحل داد میزدن رضا
همشون گریه میکردن
چند تا غریق نجات هم داشتن میومدن طرف لاشه من
منو کشیدن بیرون
بردن لب ساحل
همه دورو اطرافم جمع شدن
یکی شیکممو فشار میداد
میدیدم که چه جوری ازش خون و لجن با آب خارج میشد
ماشین حلال احمر اومد
دکتر نبضمو گرفت
همه جا ساکت بود
گفت نبضش میزنه ولی خیلی ضعیفه
منو مثل یه تیکه گوشت گوسفند انداختن رویه برانکارد و با سرعت به نزدیکترین بیمارستان بردن
داخل آمبولانس کلی بهم نفس مصنوعی دادن
اول درد نداشتم
بازم یه درد اومد تویه بدنم
انگارکه روحم برگشته بود
خیلی درد عجیبی بود
دیگه هیچی نفهمیدم
فقط تا چشم باز کردم دیدم کل فک و فامیل دورو اطراف من هست
تا به هوش اومدم دیدم کلی دستگاه بهم وصله
همه ریختن دورم
دکتر گفت:
این یه معجزه بود

حالا اگه بازم دوست دارید بمیرید... بسم الله

من الان که دوباره میخوام بمیرم از هیچ چیز حتی آتیش جهنم هم نمیترسم فقط از دردی که موقع خارج شدن روح از بدن میوفته تویه وجود ادم میترسم

حالا میخوای بمیری برو بمیر

بای





+ نوشته شده در  یکشنبه 13 آذر1384ساعت 14:2  توسط محمد رضا | 

 

ای تنها امید زندگیم


کاش میتوانستم فراموشت کنم

+ نوشته شده در  شنبه 12 آذر1384ساعت 1:30  توسط محمد رضا | 
مرگ سخته

 

اینقدر راحت ازش حرف نزنین

 

به خدا مرگ سخته

 

خیلی سخته

 

دردناکه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1384ساعت 16:40  توسط محمد رضا | 

سلام دوستان خوبم

 

راستش همه میان از من میپرسن که چرا

میخوای بمیری

 

خوب مسلما کسی دوست نداره بمیره

 

ولی من سرطان دارم و دارم میمیرم

 

من دست خوشِ سرنوشت شدم

 

من دوست ندارم بمیرم

 

اینو هیچکی نمیدونست به جز عشقم

 نسیم

حالا که دیدم این روزا واقعا حالم بده و

روزای آخره گفتم تا به همتون گفته باشم

 که من خودم دوست ندارم بمیرم

 

بلکه دارم میمیرم

 

دست خودمم نیست

 

این طالع منه

 

خوب دیگه بیشتر از این نمیتونم توضیح بدم

 

خیلی دوستون دارم

 

نسیم جان ، عشقم ، عزیزم ، فدات بشم

 الهی، من ترو خیلی دوست دارم و

هیچوقت فراموشت نمیکنم

 

تو هم منو فراموش نکن

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 18:30  توسط محمد رضا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من محمد رضا ...

کسی نمیداند...
که زبانم چیست
که دردم چیست
که عشقم چیست
که دینم چیست
که زندگی ام چیست
که جنونم چیست
که فغانم چیست
که سکوتم چیست
که مرگم چیست

نوشته های پیشین
مرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
دی 1385
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
پیوندها
وبلاگ دیگرم
نسیم عاشق
سایبان عشق
سوخته دل
اسب وحشی
باهم و تنها
رویا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان